X
تبلیغات
:::یک سبد آرزو:::

:::یک سبد آرزو:::

::::::حالا من یه آرزو دارم تو سینه :::تا دوباره چشم من تو رو ببینه::::::

اختراع..؟

اختراعی برای واردات وشادی و صادرات تبسم..!

اگر من مخترع بودم.به اختراع همه زیبایی ها دست می زدم.ماه را اختراع می کردم و ستاره ها را خیابانی پراز درخت درحواشی اختراع می کردم با بولواری سرشار از گل های روزبو و شب بو. اگر من مخترع بودم خنده اختراع می کردم بعد آن با به قیمت بازار سفید به فروش می رساندم. یا یک آسمان اختراع می کردم آسمانی پر ازپنجره های در حال پرواز پنجره هایی که بشود در آنها بلند بی نهایت را دید. اگر من مخترع بودم دهانی پر ازسلام اختراع می کردم و می گذاشتم تا کوچه پس کوچه ها را بگردد و به تنهاترین آدمها با لحن گلاب بگوید "سلام" یا ماشینی اختراع می کردم تا به مقصد سرزمین قصه ها ی خوب برود.آدم ها را سوار ماشینم می کردم می بردمشان جایی که بی های و هوی دود وباروت بتوانند آسمان را یک دل سیر نگاه کنند.بتوانند از نردبان اختراعی من بالا بروند یک سبد نور از ماه بچینند و با دو تاره زیر بغل به خانه برگردند. شاید هم یک دریا اختراع می کردم که همه سال رودها دایما جاری به آن بریزند دریایی بزرگ پر ازقایق های کوچک قایقهایی که به سمت افق های نزدیک دست در حرکت اند . بی هراس نهنگ. اگر من مخترع بودم یک کشور اختراع می کردم. همسایه های کشورم را طوری اختراع می کردم که در امر واردات شادی و صادرات تبسم باشند.اگر من مخترع بودم الفبای بلند زیستن را اختراع می کردم الفبای بلند زیستن را اختراع می کردم الفبایی که بشود با آن کسی را به شام یا نهار دعوت کرد الفبای شعر،الفبای شاعر،اگر من مخترع بودم یک نفر را برای تنهایی هایم، یک نفر را برای تنهایی هایت اختراع می کردم.

از این که این دفعه یه کم دیر شد ببخشید شاید دیگه نتونم زود به زود آپ کنم چون از دلم نمیاد یه دفعه برم واسه همین یه موقع های سر می زنم

...................و این هم یک آرزو هر جا که هستین خوشبخت باشین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط ::سحر::  | 

همین برای امروز کافی است؟!

همین برای امروز کافی ست؟!


یکی از دوستاران شعر شاعری را گفت:

"لطفا شعری بخوان!"

گفت: "از پیشینیان بخوانم یا از معاصران؟"

گفت:" از معاصران !"

شاعر گفت: "از آثار خود بخوانم یا از دیگران؟"

گفت: "از خویش بخوان!"

شاعر پرسید:" پارسی بخوانم یا تازی؟"

گفت :" پارسی!"

شاعر پرسید:" غزل !قصیده!مثنوی!ویا رباعی بخوانم؟"

گفت:" مثنوی بخوان!"

شاعر گفت: "رزمی بخوانم یا بزمی؟"

گفت:" بزمی!"

شاعر همچنان پرسید:" عاشقانه بخوانم یا مجازی؟"

دوستدار شعر مستاصل شد پس آن گاه گفت :

"برای امروز همین مقدار کافی ست"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط ::سحر::  | 

::حلقه ازدواج::

 
 تا معجزه ای شگفت انگیز را  متوجه شوید.(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)
 
و  دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
 
 
 
 انگشت های  شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام  انسان ها روزی می میرند .
 به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
 
 سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.
 انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند.
 آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
 
و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.
 انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.
 دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
 
. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم)
 را از هم باز کنید.
 احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.
 به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.
 
 
 
 
 
 
 
با آرزوی خوش برای شما
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط ::سحر::  |