تبليغاتX
:::یک سبد آرزو:::


:::یک سبد آرزو:::

::::::حالا من یه آرزو دارم تو سینه :::تا دوباره چشم من تو رو ببینه::::::


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد ،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط ::سحر::| |

                   کدام آسمان

آنگاه که غرور کسی را له می کنی, آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی, آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ,آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری, آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خردشدن غرورش را بشنوی, آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ,می خواهم بدانم دستانت را سوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط ::سحر::| |

آیا می دانید جبرِیل (ع) به خاطر چه اعمالی آرزو کرد که از بنی آدم باشد؟

حضرت محمد (ص) فرمود علی جان جبرییل برای هفت عمل آرزو کرد که از بنی آدم باشد :

1-نماز جماعت 2-همنشینی با علما 3-اصلاح بین مردم 4-نوازش یتیم 5-عیادت مریض6-تشییع جنازه کردن 7-آب دادن به حاجیان :::::::::::::::::::::؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟............

نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 8:5 قبل از ظهر توسط ::سحر::| |

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8:55 قبل از ظهر توسط ::سحر::| |

 

                                        ::سلام ::              ::  سلام ::

                                          ::آخجون وبلاگم یک ساله شد ::

                                         ::تولد وبلاگ جونم مبارک باشه ::

                        ::خوب حالا خودم یه آرزو برات دارم همیشه موفق باشی::

                 

این هم چند تا از آرزوها...

    آرزوي جوجه تيغي: بغلش کنن.

آرزوي پاندا: عکس رنگي بندازه

آرزوي گوسفند: رو صندلي جلو وانت بشينه

            آرزوي خر: نمي گم داغ دلت تازه نشه     

.........................؟؟؟       

نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط ::سحر::| |

                        آرزو

من دلکم جنس بلور

تو خونت از من خیلی دوره

من و تو سنگیمو شیشه زندگی بی تو نمی شه

زندگی بی تو عذابه مثل کابوس توی خوابه

عکس چشمون قشنگت روی طاقچه توی قابه

آی عذابو آی عذابو آی عذاب الهی اسیر بشی خونه خراب

اسیر عشق یکی مثل خودت تا بفهمی دلمو کردی کباب

غروبا کنار جاده منمو یک دل ساده چشم برات بازم می مونم

کاشکی برگردی دوباره

ستاره نگاهی بنداز نگاه کن دلم چه تنهاست

همیشه غروب که می شه چشم امیدم به فرداست

آرزو دلم شکسته بغض و غم گلومو بسته

جای خالیت توی خونه گل میارم دسته دسته

                                                      

نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 8:50 قبل از ظهر توسط ::سحر::| |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید

 با حسرت جدا کردم

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود ::::::::::::::::::::برای یک مدت طولانی خدانگهدار :::::::::::::::::::::

دعا کنید که زود برگردم::

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط ::سحر::| |

 

می خوام از یه آرزو حرف بزنم بگم از یه آرزوی ناتموم

قصه از خواستن تو شروع می شه آخرش با بودنت تموم می شه

مگه من از تو چی خواستم آرزو که باشی برای من سنگ صبور

که برات خواستنی باشم همیشه با تو باشم بی تو بودن نمی شه

یادته نم نم بارون تو خیابون یادته یادته غروب دلگیر زیر بارون یادته

اگه باشی واسه من سنگ صبور دل من بی تو میشه تاج غرور

اگه باشی واسه من تا همیشه با تو باشم بی تو بودن نمی شه

 

بی تو بودن لحظه مرگ منه مرگ من لحظه بی تو بودنه

همه حرفامو گفتم واسه تو قصه این دلو می سپارم به تو

تو اگه گفتی که من لایقتم تو بدون که تا ابد عاشقتم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط ::سحر::| |

آرزويم اين است:

 نرود اشك در چشم تو هرگز، مگر از شوق زياد، نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز، و به اندازه هر روز تو عاشق باشي، عاشق آن كه تو را مي‌خواهد، و به لبخند تو از خويش رها مي‌گردد، و تو را دوست دارد به همان اندازه كه دلت مي‌خواهد

نوشته شده در یکشنبه دهم دی 1385ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط ::سحر::| |

یه جای خوب واسه گپ زدن

یه عالمه حرف دارم واست

من هم... خب بذار ببینم کجا بشینیم.. یه جای باحال واسه یه گپ

چطوره بریم اتاق خودت؟...

اونجا ؟

متاسفانه امشب آبجی کوچیکه رزرو کرده واسه امتحان فرداش .

خب پس بریم تو سالن اون جا هم دل باز تره هم ...

آره خب سالن خوبه ولی مامان و بابا اون جا خوابیدن .تو که می دونی وقتی خوابن پشه هم نباید ویز ویز کنه چه برسه به من و تو که صدامون می ره چارتا خونه اون ورتر.

تو آشپزخونه چی ؟

اون جا که .....حرف آشپز خونه رو نزن داداش ساعت به ساعت میره سر یخچال روز و شب هم نداره.

نکنه تو پاگرد پله ها هم لولو ِ ؟! .... لولو ؟ ای ...یه جورهایی! تو مخت کار می کنه ؟ حتما دلت واسه غرغرهای صاحب خونه تنگ شده !هیچی دیگه پس من بهتره زود تر برم .

کجا؟

می رم داستان بنویسم اسمش رو میذارم "یه جای خوب واسه گپ زدن ".

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 7:17 قبل از ظهر توسط ::سحر::| |


Design By : Tak Template